من چشمهایم دستهایم سلولهایم دخیل دخیل می چرخم آنقدر که سر شیطان گیج می رود می ترسم ضریح فراموشم کند چقدر تکان می خورند این رشته های کوتاه نیلوفر ! چقدر خوابم می آید گاهی اما می ترسم نیلوفرها را در خواب خیس مرداب رها کند " شیطان " چشم هایم پر از آهوست دلم یک صحرا تبعید ، تقلا مادرم در صدای ناله های گمشده است و پدرم التماس پنجره های بسته و خواهرم ...
انگشتی در دهان انگشتی در چشم عرق می ریزد شیطان ومن در انبوه دلهای عاشق گرم گرم تر آسمان آسمان کبوتر پرواز پرواز